تبليغاتX
این شعر ماندنی است

این شعر ماندنی است



بیهوده غمگینم مکن ، ویران تر از اینم مکن

گر مرد ماندن نیستی ، با درد آذینم مکن !

 

من از تبار آتشم ققنوس در خود می کشم

پس ، از برای سوختن آتش به بالینم مکن

 

دل بر سفر بستی اگر ، در رفتنت تعجیل کن !!

بین دیده ی خون بار را زین بیش خونینم مکن

 

در مذهب و آیین ما ، عاشق  نبودی بی وفا

گر کافری کافر بمان ، تردید در دینم مکن

 

خواهم که دل بردارمت بر سینه آتش بارمت

تا پست تر نشمارمت ، آزرده تر زین ام مکن

 

عمری است با هجران تو هم سو ختم هم ساختم

بیهوده با هر گفته ای کوشش به تسکینم مکن

 

رسم وفاداری و تو ؟ پیوند خاک و آسمان ؟!

گر با رقیبان رفته ای پس مهر تلقینم مکن !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:54  توسط آزاده  | 



چه گویم؟

سینه پر درد است

هوای زندگی سرد است

تو دستم را نمی گیری

که دستت ناجوانمرد است

بگو نامهربان ِ من

چقدر از ریشه پوسیدن؟

چقدر از عشق ترسیدن؟

چقدر عاصی شدن از تو

چقدر عاصی شدن از من .. !!

تو یی که از ندیدنها

برایم درد  می سازی

نمی دانی چقدر آسان

مرا نابرده می بازی !

بگو نامهربان ِ من

چرا  فرجام ِ نافرجام

چرا پایان ِ آغازی ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:7  توسط آزاده  | 



تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما نه

 گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند

وز این پل بزرگ

پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند

یک بار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفری بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی

بخشنده پاک گرم

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه تبسم

مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته ای خطا رفته

با من بگو حکایت خود تا بکوبمت

کنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست های گرم

آن قلبهای پاک وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دیگر به چهره همچشم بسته ایم

دوریم هر دو دور

 با آتش نهفته به دلهای بیگناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت

ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت

                                                           فریدون مشیری      



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:27  توسط آزاده 


 


دوباره آه می کشم ...

به هر طرف نگاه می کنم ولی

پلی برای رد شدن نمانده است

پلی ز قلب من

در امتداد قلب تو

پلی میان ما

پلی بدون تا....

به هر طرف نگاه می کنم ولی

دلی برای سد شدن نمانده است

حقیقت این کلام ساده بود

 وای..

«تمام آنچه خواستی !

میان ما

پلی به وسعت تمام آه ها کشیده است

تو با بهانه کوچ کن!

رفیق نارفیق من

همیشه مهربان ِ ساده ات بریده است»

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:30  توسط آزاده  | 


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

 همه دریا ازآن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:2  توسط آزاده