تبليغاتX
این شعر ماندنی است

این شعر ماندنی است


 

 

با درود بر خوانندگان محترم وبلاگ « این شعر ماندنی است »

از این پس بعضی مطالب وبلاگ به صورت رمزدار منتشر خواهند شد از دوستان عزیز خواهشمندم جهت دریافت رمز پیغامی در قسمت نظرات بگذارند تا رمز مورد نظر را دریافت دارند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:12  توسط آزاده 



وقتی که دیدمش

 چیزی شبیه عشق از دیده ام چکید

چیزی شبیه اشک

افسوس...

               او ندید ...

وقتی که دیدمش باران نشانه بود

   باران

         طلیعه ی

                یک عاشقانه بود

وقتی که دیدمش باران ترانه داشت

دستان ما هنوز

بهر یکی شدن

صدها بهانه داشت...

وقتی ندیدمش        

چیزی شبیه عشق بردیده ام فسرد

او که برید و رفت

آخر ..

    و لی ،

              چرا ..

               با کوله بار  خویش

                         بغض مرا نبرد؟!! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:24  توسط آزاده  | 



بیهوده غمگینم مکن ، ویران تر از اینم مکن

گر مرد ماندن نیستی ، با درد آذینم مکن !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:54  توسط آزاده  | 



چه گویم؟

سینه پر درد است

هوای زندگی سرد است

تو دستم را نمی گیری

که دستت ناجوانمرد است

بگو نامهربان ِ من

چقدر از ریشه پوسیدن؟

چقدر از عشق ترسیدن؟

چقدر عاصی شدن از تو

چقدر عاصی شدن از من .. !!

تو یی که از ندیدنها

برایم درد  می سازی

نمی دانی چقدر آسان

مرا نابرده می بازی !

بگو نامهربان ِ من

چرا  فرجام ِ نافرجام

چرا پایان ِ آغازی ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:7  توسط آزاده  | 



تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما نه

 گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند

وز این پل بزرگ

پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند

یک بار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفری بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی

بخشنده پاک گرم

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه تبسم

مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته ای خطا رفته

با من بگو حکایت خود تا بکوبمت

کنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست های گرم

آن قلبهای پاک وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دیگر به چهره همچشم بسته ایم

دوریم هر دو دور

 با آتش نهفته به دلهای بیگناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت

ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت

                                                           فریدون مشیری      



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:27  توسط آزاده