خسته ام ...


سخت که نه ولی آسونم نبود تا اینجاش .. چیکار کنم گره در گره است کارمون دیگه ...ولی باز میشه کم کم ..از یه

خوان که بگذرم از خوانای دیگه ام میگذرم ..باید بگذرم


فقط نگاه می کنم. به اتفاقات دور و برم ..به خیلی چیزها که قبلا اصلا ندیده بودم یا اگه دیده بودم

اهمیتی نمیدادم . اما حالا میبینم  و مثل اینکه باید بهشون اهمیت داد ....

مثل اینکه باید خیلی فکر نکرد فقط رفت و دید چی میشه ...



بالاخره اومدم بیرون ...بعد تموم اتفاقات ..هرچیز که بود رو گذاشتم پشت سرم و اومدم فقط با یه

چمدون ...